دنیای من محمد
به بهاران سوگند که تو بر خواهی گشت،من به این معجزه ایمان دارم
سمی نوشت: از اردیبهشت و هر چه در آن است از بیست و چهارمین روزَش _ روز ِ لعنتی ِ تولدم _ از روز های نمایشگاه کتاب بیـــــــــــــــــــــزارم... همه ی این روزها تو را فریــــــــــاد میزنند نبودنت را پر رنگ تر می کنند و مرا پیش ِ دلم رو سیاه تر ... . . . کاش بودی تا اردیبهشتِ جهنّمیم رنگِ شادی، بوی زندگی می گرفت!!! پی نوشت: دقیقا 2سال پیش تو یه همچین روزی من و محمدم همدیگرو دیدیم وااای چقدر خوب بود... فرداش رفتیم نمایشگاه کتاب بعدشم امامزاده صالح بعدشم حلقه خریدیم...چقدر خندیدیم... اصلا تو دنیا نبودیم... آخ که چقدر دلم می خواد اون روزا دوباره تکرار شه
نظرات شما عزیزان:
Power By:
LoxBlog.Com |